وقتی نگرش آموزش های رسمی و غیر رسمی به گونه ای باشد که موسیقی «هوره» و نام «ماطلا» فقط به این جرم که «بومی» هستند سهمی نداشته باشند و در عوض مردم ما فقط مهارت ها و ویژگی هایی را کسب کنند که برای درک زیبایی «آرمیتا» یا فلان سبک موسیقی ایتالیایی یا آمریکایی لازم است، آنگاه باید ابتدا منتظر بمانیم مراسم سالگرد امثال رضا سقایی آنگونه مفتضحانه باشد و سپس فضایی فراهم آید که دیگر امثال سقایی در جامعه ما بازتولید نشوند.
با احترام به نظرات خوانندگان زیر قسمت های قبلی مطلب: استخراج این مقاله به صورت کنونی از دل یک مقاله دانشجویی که البته هنوز به سرانجام و ارائه نهایی نرسیده است با انتقاداتی درباره زبان نوشتاری آن، شیوه طرح مباحث و اصل مقاله مواجه شده است که بر نگارنده لازم است درباره برخی از آنها عذرخواهی کند، اتفاقا خودم همیشه مشتاق مختصر نویسی و از سوی دیگر ساده و روان نوشتن هستم. انتشار این سلسله مطالب نیز بدین شکل بیش از هرچیز در پی استفاده از نظرات راهگشای مخاطبان لور است، در نهایت متن کامل این مقاله به صورت ویرایش شده و بهینه سازی شده در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.
شهرام شرفی در مطلب اخیر خود سوالی مطرح کرده است که از هر جهت با سوال پایه ای این سلسله مطالب یکسان است، او پرسیده است: چرا موسیقی لری دچار ایستایی و رکود نسبی شده است؟
شرفی در واپسین پاراگراف مطلب خود آورده است: در گذشته ای نه چندان دور، موسیقی لری بخوبی به نیازهای جوانان آن روزپاسخ می داد. گذشته ای که در آن تکثرگرایی و جهانی شدن مثل امروز نبود ؛ امروزه برای توانایی رقابت باید کیفیت را بالا برد. کیفیت نیز بدون خلاقیت و ابتکار ممکن نیست.
اما بحث من دقیقا همانجایی آغاز می شود که سخن شرفی پایان پذیرفته است، سوال من این است که چرا خلاقیت و ابتکار در هنر لری به رکود نسبی گرفتار شده است؟
پاسخی که نگارنده در نظریات پی یر بوردیو یافته ام و به نظرم پذیرفتنی است این است که نباید خلاقیت و ابتکار را انبانی دانست که حالا ته کشیده و تمام شده است، در عوض این رکود به مساله آموزش های رسمی و غیر رسمی در مدرسه، دانشگاه، خانواده، رسانه ها و.. بر می گردد. در ذات هنر و فرهنگ لر هیچ چیز نیست که مانع بازتولید و خلاقیت آن شود.
در میان کامنت های خوانندگان مواردی اشاره به این داشت که آیا از نظر بودیو شعر حافظ یا صدای شجریان و.. نیز زیبایی ذاتی ندارند و حاصل رابطه منش و میدان است یا خیر؟
بوردیو قطعا به پرسش فوق پاسخ مثبت می دهد، یعنی از نظر وی وقتی مثلا شجریان تصنیف مرغ سحر را می خواند اینگونه نیست که به یک انبار زیبایی در ماورای دسترس همگان دست یافته باشد، از ديد بورديو نبايد ماهيت زيباشناختي را به يک ذات «فراتاريخي» نسبت بدهيم، وی در عوض تاکيدش بر «اکتسابي بودن» آن چيزي است که «منش زيبايي شناختي» نام مي نهد (بورديو، 1379: 149-150).
به همین خاطر است که هیچ کس نمی تواند ادعا کند مثلا تمام بشریت از تصنیف مرغ سحر درک زیبایی شناختی دارند. در همین جامعه فارسی زبان و ایرانی خودمان بسیاری از مردم اصلا نمی توانند در یک کنسرت استاد شجریان لذت ببرند و چیزی از زیبایی بیابند. این مطلب را نمی توان به پای بی خردی یا بی هنری مخاطب نوشت. فرد مورد نظر ممکن است یک دانشمند طراز اول فلان رشته تخصصی هم باشد. او حتی ممکن است در یک رشته هنری هم سر رشته داشته باشد و چنان آدم احساساتی ای باشد که وقتی موسیقی دلخواهش را می شنود نمی تواند جلوی گریه یا به وجد آمدن یا حرکات موزونش را بگیرد. اما چرا او از کنسرت شجریان چیزی نمی فهمد؟
پاسخ بوردیو خیلی ساده است چون در آموزش های رسمی (مدرسه) یا غیر رسمی (خانواده، جمع دوستان، رسانه ها و ...) مهارت های لازم برای درک زیبایی موسیقی کلاسیک ایرانی را «اکتساب» نکرده است.
اما این مساله چه ارتباطی به تولید فرهنگ لری دارد؟ من می خواهم این نتیجه گیری ساده را بکنم که اگر موسیقی، شعر، داستان، ضرب المثل، رقص، لباس و... لرها امروزه نمی تواند سل جوان شان را جذب کند به خاطر همین مساله «عدم اکتساب آموزش های لازم» است وگرنه هیچ چیزی در ذات این موسیقی، شعر، رقص، لباس و.. نیست که مانع جذابیت آن باشد.
برخی بر آنند که مثلا موسیقی لری ته کشیده است، مثلا صدای دهل یا ساز (سرنا) گوشخراش است و چون امروزه گوش ما با صدای اسباب و وسایل «بهتری» آشنا شده است دیگر نمی تواند به زیبایی اندک ساز و دهل دل بسپارد! یا برخی نغمه های هوره را زیر سوال می برند که مثلا صدای نتراشیده و تربیت نشده ای است و اشعار آن هم بهره بسیار کمی از انبار مقدس زیبایی دارند، پس صدای هوره خانمراد قنبری و دولت مراد اميري کجا و چه چه شجریان یا شهرام ناظری کجا؟
ولی نکته اینجاست که انبار زیبایی وجود خارجی ندارد، هرآنچه هست به مساله آموزش بر می گردد که آن هم به جامعه و خانواده و تاریخچه زندگی فرد وابستگی دارد. هم شجریان و هم مخاطبان وی در آموزش های رسمی یا غیر رسمی سهم دارند. هم تولید کننده هنر و هم مصرف کننده آن مهارت های کافی برای ارتباط متقابل را دارند.
در جامعه سنتی لر نیز هم خواننده هوره و هم شنونده آن به اندازه کافی مهارت کسب می کردند به همین خاطر جوانان چهل سال پیش لر گوش شان را به دستگاه پخش کننده هوره می چسباندند و تحت تاثیر قرار می گرفتند و چنان متاثر می شدند که اشک از دیدگان شان جاری شود و در یک تجربه متعالی هنری احساس کننده روحشان به پرواز درآمده است. اما امروزه نه هوره خوانان و نه جوانان هیچکدام نمی توانند حداقل مهارت های لازم را کسب کنند. بسیاری از جوانان و حتی بزرگسالان امروزه اصلا ابیات لکی هوره را نمی فهمند چه برسد به اینکه با پیچ و خم های شاعرانه و موسیقیایی آن ارتباط برقرار کنند و آن را به زبان بیان عاطفی خویش تبدیل کنند.
بۈ وه سرينم وه كز ؤ وه مۈر كزت بئتره ژه سدر ؤ كافۈر
بيڸا سر بنم وه گِل كۈتہ وه وه قؤرِ كنيا منزل نۈتہ وَه
اما درک زیبایی فقط به مهارت های اکتسابی هنری بر نمی گردد بلکه نیاز به مهارت های اکتسابی دیگری هم دارد که ممکن است خارج از دنیای هنر به مقوله های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و.. برگردد.
مثلا همان جوان لر بدون اینکه زبان ایتالیایی بفهمد و موسیقی ایتالیایی را درک کند از آنجا که از طریق آموزش های رسمی و غیر رسمی به این باور دست یافته که ایتالیا سرزمینی مترقی، از نظر فرهنگی غنی و پیشتاز هنر مدرن است به این مساله ایمان می آورد که موسیقی آن سرزمین ارزش گوش کردن دارد.
یک مثال ساده تر: نام «ماطلا»
کافی است فهرستی از اسامی نسل گذشته زنان لر تهیه کنید تا ببینید نام «ماطلا» چقدر فراوانی قابل توجهی داشته است، اما چرا امروزه در لرستان کسی این نام را بر فرزندان خود نمی گذارد؟ چرا نام آرمیتا زیباتر از آن به نظر می رسد؟ (از نظر برخی خانواده های لر) در ذات نام «ماطلا» چیست؟ آیا جز دو واژه شاعرانه «ماه» و «طلا» و ترکیب سوررئال «ماه طلا» چیزی در آن هست؟
همان بلایی که بر سر نام زیبای «ماطلا» آمده است گریبانگیر موسیقی و فرهنگ ما نیز شده است. اگر کتاب های درسی و غیر درسی، سریال های تلویزیون، خانواده ها و... نگرش خویش را نسبت به این نامه تغییر دهند به زودی خواهیم دید بازهم این نام زیبای لری (و فارسی) رایج می شود.
اما اینجا سخن فقط بر سر یک نام نیست. بلکه سخن از کلیت سهم ما از تولید فرهنگی است. وقتی نگرش آموزش های رسمی و غیر رسمی به گونه ای باشد که موسیقی «هوره» و نام «ماطلا» فقط به این جرم که «بومی» هستند سهمی نداشته باشند و در عوض مردم ما فقط مهارت ها و ویژگی هایی را کسب کنند که برای درک زیبایی «آرمیتا» یا فلان سبک موسیقی ایتالیایی یا آمریکایی لازم است آنگاه باید ابتدا منتظر بمانیم مراسم سالگرد امثال رضا سقایی آنگونه مفتضحانه باشد و سپس فضایی فراهم آید که دیگر امثال سقایی در جامعه ما بازتولید نشوند و ما در جغرافیای نوین جهان فقط صادرکننده نفت و آب و مواد اولیه باشیم و وارد کننده محض محصولات فرهنگی!
ابراهيم خدايي/ عضو شوراي نويسندگان لور